
|
میری تو دانشگاه یهو نگات میره یه سمت خاص همون جایی که سه تایی نشسته بودین. یهویی یاد خاطرات اون روز میوفتی.
میری تو پاسداران چشمت میوفته به اون رستوران ِ یهو یه لبخند میاد رو لبت. میای خونه تخته نرد رو میبینی اول یه حس خوب بهت دست میده بعد هولش میدی زیر مبل. یه بسته سیگار میبینی یهو قیافش میاد جلو چشمت. یکی داره یه جا راجب انوااع مشروب حرف میزنه با خودت میگی اگه بود میتونست کلی واسشون راجب ِ مشروب حرف بزنه. یهوو یکی میبینتت بهت میگه یه کافه خوب سراغ داری بعد تو یهو آدرس اون کافه تو هفت تیر رو میدی. بیرونی از جلو کاخ نیاوران رد میشی یه نفس عمیق میکشی. از جلو نخل رد میشی سعی میکنی داخلش رو نیگا کنی ولی نمیتونی واسه همین به نگاه کردن آدمای جلو درش اکتفا میکنی. یهو چشمت میخوره به تابلوی دربند با خودت میگی چه جای عزیزی شده واست. سواره مترو میشی چون جا نیست بشینی یکی از میله های وسط رو میگری وایمیستی. یهوو یادش میوفتی. بعد یهو میبینی در اصل خودت باعث شدی که با حسرت ِ تمام این خاطرات یادت بیوفته. این تو بودی که گند زدی به دوستیتون. این تو بودی که تو فکر خودت میخواستی نذاری اذیت بشن ولی باعث شدی اذیت بشن چون این فقط فکر تو بوده. و با خودت میگی دیگه هیچی درست نمیشه و تمام ِ فحش های عالم رو نثار خودت میکنی و میگی گور بابای همه اینا من کاریو که فکر میکردم درسته رو انجام دادم به جهنم که باعث به هم خوردن ِ دوستیمون شد. بعد به خدا میگی میشه یه لطف کنی انقدر واسم تجدید ِ خاطرات نکنی. از در آموزشگاه موسیقی میام بیرون. میرسم دمه چهاراه. یه اتوبوس رو میبینم ولی سوارش نمیشم چون دلم میخواد تا ایستگاه پیاده برم. میرم تو ایستگاه منتظر اتوبوس میشم. چند دقیقه بعد اتوبوسی که میره به سمت خونمون میاد و مثه همیشه شلوغه. سوارش میشم و جلو در وامیستم.
به چهاراه فرمانیه که میرسم احساس میکنم سرم داره گیج میره و با خودم فکر میکنم که کاش چراغ سبز شه تا اتویوس راه بیوفته که یه کم هوا بخوره بهم و حالم بیاد سر ِ جاش. و این آخرین چیزیه که یادم میاد. اگه گفتین چرا؟ چون وسط اتوبوس غش کرده بودم. یهوووویی با صدای خانومایی که اونجا بودن چشمام رو باز کردم و جالبیش این بود که فکر میکردم هنوز دمه چهارراهیم و من هنوز دارم فکر میکنم که کاش زودتر اتوبوس راه بیوفته. وقتی یه کم حواسم جمع شد دیدم وسط اتوبوس دراز به دراز افتادم. اولین فکری که اومد تو سرم این بود که نکنه از ایستگاه دمه خونه رد شده باشم. یه کم که دقت کردم دیدم اتوبوس واستاده. اگه گفتین چرا؟ چون تا راننده اتوبوس هم بالا سر من بود. بعدش سریع نشستم رو پله اتوبوس و به هرکی که ازم میپرسید خوبی یه لبخند کاملا احقانه تحویل میدادم و میگفتم آره خوبم. و سیل شکلات و آب معدنی بود که میومد طرفم. البته راستش رو بخواین خیلی چیزی یادم نمیاد ار اون موقع. و فقط سر و صدا هارو یادمه. خلاصه این که اتوبوس از خونمون نگذشته بوود. یه خانومی هم تا جلو در خونه باهام اومد. البته خونشون دقیقا رو به رو خونمون بووود. الانم یه مقداری دست چپم درد میکنه و مقداری هم گیج میزنم و مشکل دیگه ندارم. و البته تو خونه تنهام و نمیدونم چه جوری خودم رو تیمار کنم. جالبیش اینه دقیقا همون موقع که نشستم رو پله اتوبوس مامان زنگ زد یهویی بهم که بهش گفتم رفتم خونه خودم زنگ میزنم. و از وقتی بهش گفتم هر 5 دقیقه زنگ میزنه حالم رو میپرسه. میدونین با همین حالت گیجیم دارم به چی فکر میکنم؟ به اینکه اگه سوار اتوبوس اولیه شده بودم مطمئنن تو خونه و تو تنهایی این اتفاق واسم میوفتاد و دیگه کسی نبود که سعی کنه منو بهوش بیاره و نمیدونم چی میشد. یه مدت نمینویسم.
دقت کنین که فقط یه مدت. پس فکر نکنین که بستم اینجارو. چیزی ندارم واسه گفتم فعلا. شاید این یه مدت فردا تموم شه شایدم... فقط اینو میدونم که الان نمیخوام بنویسم.
بعضی ار آدما هستن که انگار آفریده شدن که تورو خوشحال کنن. انگار آفریده شدن که بخندوننت. ازون خنده ها که دلت درد میگیره از شدت خنده و اشک از چشات میاد پایین. این آدما همیشه پشتتن تو هر شرایطی. همیشه از بودن با اونا خوشحالی. میدونی من نمیذارم که این آدما هیچ جوره از زندگیم برن بیرون.
پ.ن: میخواستم یه چیزی بگم از ترس اینکه نیک ناز بکشتم نمیگم. پ.ن: اوضاع روحی روانیم مثه همیشه داغون ِ داغون ِ . پ.ن: خدا پس کی میخوای صدام ُ بشنوی؟
نیکناز یه بازی کرده تو وبلاگش. بعد من خیلی خوشم اومد ازش واسه همین بدون ِ اینکه بهم بگه میخوام بازی کنمش و چون کسی منو دعوت نکرده منم کسی رو دعوت نمیکنم.
اگه ماهی از سال بودم: مهر اگه روز هفته بودم:یکشنبه اگه جهت بودم:شمال شرقی اگه همراه بودم: موبایل اگه درخت بودم:درخت انگور اگه آب و هوا بودم: برفی اگه رنگ بودم: قرمز اگه پرنده بودم: طوطی اگه حیوون بودم: دلفین اگه گناه بودم: خیانت اگه صدا بودم: صدای کیبرد وقتی یکی داره تایپ میکنه اگه فعل بودم: رفتن اگه خیابون بودم:ولیعصر اگه فیلم بودم: سعادت آباد اگه پزشک بودم: قلب و عروق اگه پنجره بودم: یه پنجره قدی و بزرگ و کشویی که رو به جنگل باز میشد و نرده هم نداشت. اگه تاریخ بودم: صفویه اگه ساز بودم: تار اگه شعر بودم: باز باران با ترانه اگه کتاب بودم:کیمیاگر اگه گل بودم: آلستر اگه طبیعت بودم: کوه اگه حس بودم: لامسه اگه مکان بودم: برج ایفل اگه عدد بودم:99 اگه نوشیدنی بودم: شربت آبلیمو خب نیکی منو دعوت کرد. دیگه بازی زوری نیست بعضی وقتا " به درک " یا " به جهنم " بهترین حرفیه که میشه در مقابل یه زندگی ِ ت.خمی تخیلی زد.
بعضی وقتا باید روتو بکنی به زندگیت انگشت شستت رو بهش نشون بدی و بگی من لجباز تر از اون چیزی هستم که بخوام جلو تو کوتاه بیام. بعضی وقتا هم باید بهش بگی دلم میخواد راهم رو اشتباه برم به تو ربطی داره؟ زندگی ِ خودمه دلم میخواد گند بزنم بهش به کسی هم ربطی نداره. بعضی وقتا هم باید پشتت رو بکنی بهش تا نبینه که کم آوردی. تا نبینه که دیگه تحمل نداری. تا اون حلقه اشک لعنتی رو تو چشمات نبینه. هی میام این قسمت پست مطلب جدید رو باز میکنم یه کم نگاش میکنم بعد میبندمش و از نوشتن منصرف میشم. بعدش به خودم میگم که نه من باید بنویسمش و پست مطلب جدید رو باز میکنم و ....
و حتی چیزی که میخوام رو می نویسم و پاکش میکنم مثه الان. اَه آخه شما دو تا چه جوری و کی یهو شدین با اهمیت ترین آدمای زندگیم؟ کی وقت کردم که انقدر دوستون داشته باشم؟ کی این همه اتفاقات افتاد آخه؟ با مامانم رفته بودیم بیرون دیدیم میوه فروشی سر کوچه گلابی داره.
رفتیم تو یک کیلو باقالی خریدیم با یک گلابی شد 15 هزار تومن. مامانم یکم به آقاه ِ نیگا کرد و پرسید گلابی کیبویی چنده؟ گفت 13 هزار تومن. یعنی من به شخصه کف کردم. قراره گلابیارو بذاریم رو میز نیگا کنیم فقط.
بدون ِ هیچ حرفی برید اینحا
+تاریخ دوشنبه 28 فروردین1391ساعت 4:45 PM
نویسنده زهرا
اصن دلم میخواد همه دروغای عالم رو بدون هیچ تردیدی باور کنم.
اصن دلم میخواد چشمم رو روی همه حقیقتای دنیا ببندم. اصن دلم میخواد بدونم دقیقا به کسی چه ربطی داره که من میخوام چی کار کنم. |
|